Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers حامی عشق دل مامان و بابا

حامی عشق دل مامان و بابا

 
گزارش
نویسنده : انسی مامان حامی - ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
 

 

امروز ٢ شنبه است حامی رو خودم دکتری کردم از خود راضیو بخیه هاشو کشیدم اوهخدا رو شکر خوب جوش خورده و جاش زیاد معلوم نیست. خجالت

تعطیلات آخر هفته و عکسهاش:

عکس اول مربوط به رستورانی در بام kl هست که haven  نام داره و غذای ایرانی هم میده. اما کبابهای درکه کجا و اینا کجا؟

این عکس هم عکس یادگاری حامی و خاله پسر که پسر خاله سیا ساکتیهنیشخندالبته با این گیتارش با the wiggles  میزنه و میخونه

این عکس مربوط به عید چینی هاست که این روزها در تمام kl صدای ساز و آوازشون شنیده میشه

اینجا هم یه بازار محلی بود که برای ما خیلی جالب بودخوشمزه, هر میوه استوایی که دلتون بخواد توش پیدا میکنید جاتون خالی داریم هر دفعه میریم یکیشو میخریم امتحان میکنیم

گوشت تازه موجود است اگه گوشتی ببینیمتفکر

اینا یه اسمهای عجیب غریبی دارند که خیلی هم بد مزه اند ولی خودشون نشستند کنار خیابون میخورندنگران

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
مریضی حامی
نویسنده : انسی مامان حامی - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
 

حامی رو دیرور بردم کلینیک پایین خونه دکتر بخیه هاشو دید و گفت خوبه و شنبه میکشیم بغلو یک پماد آنتی باکتریال دادکه بعد از حموم به زخمش بمالم.مشغول تلفن

شب یه دفعه تب کردناراحت و تا صبح نخوابیدکلافه با داروهایی که از ایران برده بودم کمی بهتر شد امروز هم بابا حامد از صبح تا بعد از ظهر دانشگاه بود و ما تو خونه حامی تبش قطع و وصل مبشد تا اینکه بعد از ظهر خودش گفت مامان من میخوام برقصم و گیتار بزنم حالم بد میشه (آخه سی دی هاشو میزاره و باهاشون گیتار میزنه) بابا همون لحظه اومد و اونو به یه کلینیک کودکان بردیم دکتر گفت گوش سمت چپش عفونت داره و زده به گلوش و دارو داد و اومدیم خونه.خنثی

امروز خیلی دلم گرفته بودچشم هم دوری از خانواده بهم فشار آورده بود و هم مریضی حامیهیپنوتیزم اما خودم رو اینطوری راضی کردم که مریضی همیشه هست و اینجا و تهران نداره و دلتنگی هم و بهتر بگم دوری هم جزیی از سرنوشت و قسمت من بوده و خدا رو شکر میکنم که عزیزانم سالمند و تا حدود ١ ماه دیگه میبینمشون.قلبقلبقلب

اما مهم خدای منه که من هر جا باشم با منه و خدای منه.فرقی نمی کنه که من کجا نفس میکشم مهم اینه که بودنش کنار خودم رو احساس میکنم و توکلم به اونه.

اینجاست که سهراب میگه: هر کجا هستم باشم ، آسمان مال منست

پنجره ، فکر ، زمین ، عشق، هوا مال منست ...خیال باطل

 


 
comment نظرات ()
 
 
عکس های حامی
نویسنده : انسی مامان حامی - ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
 

حامی روز قبل

حامی دو روز پیش مشغول بازی بود و من و بابا حامد و دایی علی هم حضور داشتیم .آقا حامی یک دفعه هوس کردند که برند بالای مبل وبپرند پایین اولی به خیر گذشت و د ومی علی رغم اینکه من و باباش گفتیم خطر داره نپر گفت  دوست دارم دوست دارم شیطانوخودشو پرت کرد و سرش خورد به میز و پاره شد.کلافه من و بابا  ودایی علی هم دستپاچه دستمالی روش گذاشتیم و فشار دادیم تا خونش بند بیاد و دیدیم که اوضاع خراب تر از اونیه که با چسب  و این چیزها حل بشه پایین خونمون یه کلینیکه سریعا رفتیم ودکتر گفت باید بخیه بخوره اما چجوری حامی باید تکون نخوره ولی داره یه بند جیغ میزنه و گریه میکنه من و بابا و دایی سه تایی گرفتیمش و دکتر 15 دقیقه کارش طول کشید اما این 15 دقیقه به ما چی گذشت و من چطوری طاقت آوردم بماند.بچمم همش جیغ میزد و میگفت منو ببرید من میترسمناراحت

خلاصه تموم شد و دکتر بهش آنتی بیوتیک و مسکن و آرام بخش داد و اومدیم براش بستنی خریدیم و رسیدیم خونه خوابید و ما هم هر کدوم یه طرف از حال رفتیم چرا که با اون همه استرس و ناراحتی 15 دقیقه تمام از پس زور زدن های حامی برنمیومدیم.

از خواب بیدار شد وگفت مامان تو چرا گریه میکردی؟

- کی مامانی؟

-آقای دکتر منو با قیچی میکرد

- چون که تو گریه میکردی

- من که گریه نمی کردمتعجب

 

داشتیم میومدیم خونه دوباره زد زیر گریه

- چی شد مامانی؟

- خونمون شکسته

- چی؟

- لیوانها شکستن....یول

باند و گاز سر حامی تکون خورده بود بابا حامد گفت بیا پسرم سرتو بیار درست کنم حامی گفت نمی خوام بابا گفت بیا پسرم حرکت کرده میخوام درستش کنم حامی هم یه دفعه جیغ زدای وای  حرکت کرده  مامانی بیا حرکت کردههیپنوتیزم

 

نکته جالبی که گفتنش خالی از لطف نیست اینه که تو اون حال بدی که ما داشتیم و حامی رو گرفته بودیم دکتر اماده شد و وسایلشو آورد و اومد که با سرنگ بی حسی بده من اومدم بگم بسم الله الرحمن الرحیم که همزمان با دکتر با هم گفتیم و همون لحظه قوت قلبی برای ما شد . خدایا شکرت که حامی من و تو این جای غریب حفاظت میکنی و همه چیز  در شرایطی که ممکن بود خیلی بد تر ازاین  بشه به خیر گذشت.

<<فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین >>

 

این عکس ها مال فردای اون روزه که رفتیم پانسمانشو عوض کنیم

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : انسی مامان حامی - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ٦ بهمن ۱۳۸۸
 

 

 

سلام بر همه دوستان .

 

من بلاخره تونستم عکس های حامی رو آپ کنم .

ما الان حدود ٢٠ روزه که اومدیم کوالالامپور. اگه بخوام از اول براتون تعریف کنم بعد یه پرواز خسته کننده ١٢ ساعته ما رسیدیم مالزی.پرواز امارات بود و ٣ ساعت در فرودگاه دوبی معطل بودیم متاسفانه ما شب قبل هم اصلا نخوابیده بودیمابرو و ٧ ساعت پرواز از شب تا صبح به مالزی واقعا سخت بود خلاصه ما رسیدیم و وارد فرودگاه زیبای کوالالامپور شدیم که کالسکه حامی از بارجا مانده بود و شب با پرواز بعدی فرستادن هتل وااینجا باید از دوست بابای حامی( روح اله زمانی)بابت استقبالش در فرودگاه  و رزرو کردن هتل بسیار تشکر کنم اوهکه واقعا"به مالطف داشتن.شهر با آن باران های معروف مالزی و طبیعت سرسبر وهوای پاکش (مخصوصا"برای ما که تو تهران بودیم)بسیار دل انگیز ودیدنی بود.و در چند روز اول که در هتل بودیم   kfc ,Mc Donald,pizza hut   را تجربه کردیم که  زیاد به مذاق ما خوش نیامد و آن بوی خاصی که در رستورانها و مراکز خریدشون میاد یه کمی آزار دهنده بود (هیچی فست فودهای تهران نمیشه  )ودر ادامه با کمک یکی دو مشاور چینی و ایرانی با محوریت بهترین مهد برای حامی صبح تا عصر دنبال خانه و شب ها هم به دیدن جاهای تفریحی شهراز جمله KLCC ,MiDvally ,چندMall دیگر رفتیم.باید عرض کنم که ما هنوز جاهای دیدنی شهر  روالبته بجز شهر چینی هاchinatown نرفتیم چون میخوایم همه رو یه دفعه تموم نکنیمچشمکخوب دیگه ...بلاخره خونه گرفتیم... اینجا سبک خونه هاش کاملا با ایران متفاوته و اصلا تو کار قفس ساختن نیستندمتفکر

اینجا توی یک مجتمع 1000 واحدی شاید 100 واحد سوییت داشته باشند که بهش میگند studioو بقیه معمولا  3 خوابه اند که شامل 2اتاق خواب بزرگ و 1 اتاق مطالعه و 2 سرویس بهداشتی و آشپزخانه و یک lundryدارند که به قول ما میشه حیاط خلوت البته 90%آپارتمانها تراس دارند و نسبت به بزرگی واحد ها آشپزخونه کوچکی دارند .نکته جالب ایجاست که مردم همه لباسهاشون رو بجای بند رخت روی چوب کاور آویزون میکنندبیرون و مثلا وقتی از خیابونی رد میشی که پر از مجتمع مسکونیه و تراس ها معلومه لباسهای فراوون آویزون شده روی تراسها جلب توجه میکنن.

نکته جالب دیگه اینه که اینجا تعداد زن ها خیلی خیلی بیشتر از مردهاست و همه زنها هم در اجتماع هستند و در فروشگاه و آرایشگاه و املاک و نمایشگاه ماشین و... هم حضور دارند و خلاصه بگم امار دقیق ندارم ولی مرد اینجا خیلی کم دیده میشه و جالبه که از 10 صبح تا 11 شب بیرون از منزل هستند و اصلا آشپزی نمیکنند شما هر ساعت از 10 صبح تا 11 شب  بری رستوران و فست فودشون و قنادیشون و هر جایی که به شکم ربط پیدا میکنه شلوغه و همیشه هم همه چیز آمادست اما 100 حیف که غذا هاشون اصلا با ذائقه ایرانی جور در نمیاد.در ضمن اینجا از هر کشور و نزاد و رنگ که بخواین میبیننین و نکته قابل توجه تعداد بسیار زیاد ایرانی ها در اینجاست که باعث میشه اصلا احساس غربت نکنی.

 

بهرحال ما هم یه آپارتمانی گرفتیم که به اصطلاح مبله full furnished هست و همه چیز داره .

بعد رفتیم سراغ پر کردن یخچال و فزیزر که فهمیدیم اینجا پر از فروشگاه زنجیره ایه که ما تو ایران تازه یکیشونو داریم(هایپر استار)

فروشگاههای jasco ,tesco,carrefoure,seven ellevenوشاید دهها سوپر مارکت بزرگ زنجیره ای دیگه که با شعبه های فراوان و رقابت در کیفیت و کمیت دارند به مردم خدمات ارائه میدهدند.

خلاصه ما هم رفتیم jasco نزدیک خونه و مایحتاج اولیه زندگی رو خریدیم اما اینجا خبری از اون برنج اعلای ایران نبود که نبود.

تعداد زیادی سوپر مارکت ایرانی در kl هست که تقریبا همه چیز میتونی توشون گیر بیاری ولی برنج ایرانی ندارند وقتی جویا شدیم فهمیدیم که اینجا برنج کالای قاچاق محسوب میشه و برنجهای کشمیر و پاکستان و هند هم تحت لیسانس شرکتهای خاصی وارد میشه(اینو یه تاجر ایرانی به ما گفت راست یا دروغ بودنش پای خودش).

چند روز بعد به دنبال ماشین خریدن رفتیم و در نمایندگی کیاموتور با مرد مسلمان مالایی آشنا شدیم به نام ذول بن یحیی که در خرید ماشین کمک زیادی به ما کرد و با صداقت هر چه تمام باعث خرید ماشین ما شد.

از روزهای بعد در محوطه مجتمع با مامان های زیادی آشناشدم و در مورد مهدهای اطراف پرس و جو کردم.تا ایدکه پس از دیدن و ارزیابی همه موارد از جمله کیفیت آموزش و شهریه و نزدیکی به محل زندگی مهد کودک american assosiation of malaysia رو انتخاب کردیم و قراره حامی از دوشنبه به اونجا بره البته حامی خیلی ناراحت بود و اصلا دلش نمی خواست بره اما 2 تا دوستی که تو محوطه پیداکرده به نامهای دنیل و جسیکا انگیزه ای شده که به مهد اونها بره و پیش اونها باشه.مدیر مهدشون اصالتا بریتیشه و 20 ساله که مالزی زندگی میکنه و دکترای فیزیک کوانتوم و فوق لیسانس آموزش کودکان استثنایی داره

اینم از مهد کودک حامیبغل

حامی هرروز بعد از ظهر با بابا میره استخر و روزی 2ساعت هم the wiggles میبینه بابایی هم داره خودشو برای امتحان دانشگاه آماده میکنه و من هم که قراره به خاطر جا افتادن شرایط حدید حامی با یک ترم تاخیر برم دانشگاه ان شاالله از هفته آینده به کلاسهای زبان british kunsil خواهم رفت.عینک

پی نوشت: زمانی که در مورد این کشور تحقیق میکردم وب لاگ فارسی ای که با جزییات شرایط زندگی در اینجا رو نوشته باشه پیدا نکردم درسته این وبلاگ حامیه اما از همین وبلاگ استفاده میکنم و اطلاعاتم رو در اختیار عزیزان میگذارم.مژه

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
تولد حامی در مالزی
نویسنده : انسی مامان حامی - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱ بهمن ۱۳۸۸
 

 

 

سلام فردا تولد حامیه و ما هنوز اینترنت نداریم الان هم از مرکز خرید مید ولی دارم وبلاگش رو اپ میکنم ان شائ الله برای تولدش تا یکی دو روز دیگه اپ میکنم

برای همه عزیزان مینویسم عکس اول روبروی هتلی بود که ما در اون اقامت داشتیم اون یکی جای بازی بچه هاست در فروشگاه زنجیره ای جاسکو

2 تا عکس دیگه استخر رو باز مجتمع سری مایا یعنی خونه ما در کووالالامپور

اون دختر افریقایی هم همسایه ما در سری مایا است که با حامی در پارک مجتمع بازی میکنند اما عکسهای مربوط به مهد کودک حامی و ... را با بقیه جزییات به زودی زود مینویسم از همه دوستانی که جوابشون رو ندادم عذر میخوام و در اسرع وقت در خدمتشون خواهم بود.

پسرم تولد 3 سالگیت مبارک

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
حامی در مالزی
نویسنده : انسی مامان حامی - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸۸
 

سلام  شاید دوستانی که نمی دونستند تعجب کنند اما ما برای مدتی شاید طولانی مالزی رو برای زندگی انتخاب کرذیم

الان من در کافی نت هستم و اینترنت خونمون ١ هفته دیگه وصل میشه و همه قصه رو مینویسم ان شا.الله تا تولد حامی هم اپ میکنم

دوستتون دارم فعلا بای


 
comment نظرات ()
 
 
شیرین زبونی
نویسنده : انسی مامان حامی - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳۸۸
 

حامی:مامان اموز باکارانی خوردیم

مامان:پسرم ماکارونی

حامی: نه باکارونی نه باکارانی

مامان: عزیزم ما کا رو نی

حامی: نه... باکارونی که خوشمزه نیست باکارانی خوشمزه استخنده

 

حامی:مامان میخوام بزرگ شدم ماشین بزرگ بخرم تو رو ببرم با بابا بستنی و شکلات وسی د ی براتون بخرم

بابای حامی :پسرم ما رو شرمنده نکن(آخه حامی همیشه سرفه میکنه و ما هیچوقت براش بستنی و شکلات نمیخریم )نیشخند

 

حامی: مامان چه قد لبت قشنگ شده بازم از مهد اومدم لبتو این جوری کن(آرایش کرده بودم)تعجب

حامی تو ماشین خوابیده بود که بابا جلوی یه جیگری وایساد و ما جیگر خوردیم حامی یه دفعه بیدار شد و فهمید اوضاع از چه قراره و ۵ سیخ جگر رو با اشتها خورد باباش گفت پسرم سیر شدی؟

حامی: اره ه ه  بابا بازم از مهد اومدم جیگر بخر بیار تو ماشین با هم بخوریماوه

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
عکس های قدیمی حامی
نویسنده : انسی مامان حامی - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳۸۸
 

 

حامی در استخر خونه مامان جونی

   حامی و ثمین جون در حال شن بازی

حامی و رویای شبانه روزی اش سیا ساکتی

ادامه دارد...

 


 
comment نظرات ()
 
 
سفر به مشهد مقدس
نویسنده : انسی مامان حامی - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٥ آبان ۱۳۸۸
 

١٢ آبان  ما حامی رو برای دومین بار بردیم مشهد.جای همه آرزومندها خالی .

مسافرت ما به اتفاق خاله فرناز و عمو یاشار بود که دوستان خانوادگی ما هستند.

ما تا جمعه اونجا بودیم و حامی هم با ما خیلی همکاری کرد و همش میپرسید کجا داریم میریم؟

اول سفر با یه آقایی صحبت میکرد اقاهه گفت حامی چرا با هواپیما نرفتی؟

حامی:آخه هواپیما خیلی خشنه!

در حرم امام رضا(ع) از امام رضا خواست سی دی های سیاساکتیش رو از پیرزن(موجود خیالی که حامی ازش حساب میبره) بگیره

تو راه برگشت قطار اروم اروم تو ایستگاهی ایستاد و حامی هم داشت بیرون رو نگاه میکرد که مسجد بزرگی با ٢تا گلدسته دید و داد زد ا ا ا ا امام رضا!

الان هم امام رضا همه سی دی هاشو آورده و داره زندگی میکنه دوباره بعد از اونهمه ترک اعتیاد دادن عشقش شده سیا ساکتی و داوود خطر و البته wiggles که خوب اون رو قبلا هم میدید اما حالا سیاساکتی اون رو هم تحت الشعاع قرار داده

خوب دیگه ...

تا بعد


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : انسی مامان حامی - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ آبان ۱۳۸۸
 

سلام سلام ١٠٠ تا سلام

من دیگه تند تند میامو اپ میکنم اما نه هر روز

۵شنبه رفتیم جشن وبلاگ نویسان اما من اصلا خوشم نیومد درسته که در کنار آزاده جون بودن و ملاقات با عطیه بانو ودیدن لیلی جون و یونا جون که همیشه دلم میخواست از نزدیک ببینمشون اینقدر دلپذیر بود که ایرادهای جشن رو پوشش میداد برای من اما واقعا برنامه شون اصلا نظم نداشت و همه چیز در لحظه اتفاق میافتاد.

نمی دونم چرا عزیزان خیلی به موضوع نپرداخته اند اما من اگر اعتراض نکنم عذاب وجدان میگیرم چرا که تاخیر ١ ساعته در شروع مراسم و بعد هماهنگ نبودن بخش های مختلف برنامه یه جورایی توهین به حضار بود علی الخصوص به عزیزانی که از راه دور به محل برگزاری مراسم آمده بودند بهر حال امیدوارم نظم و احترام به حقوق دیگران تبدیل به عادتی ترک نشدنی برای همه ما شود و دیگر شاهد چنین بدقولی ها و کوتاهی از طرف مراجع ذیربط نباشیم

 

 

و اما از این به بعد بیشتر از حرفها و جملات حامی مینویسم

من:حامی برو به بابا بگو ٣و۴ تا لیمو شیرین قاچ کنه تو بخوری.

حامی:بابا لفن ٢و٣ تا لیمو شیرین بدهتعجب

 

 


 
comment نظرات ()