حامی عشق دل مامان و بابا

Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers

 
حامی عزیزم تولدت مبارک
نویسنده : انسی مامان حامی - ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
 
بازم عکس
نویسنده : انسی مامان حامی - ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠
 

 

قول میدم زود زود با شرح مفصل روابط حامی و مانلی و یه عالمه مطلب دیگه بیام.


 
comment نظرات ()
 
 
عکسهای حامی و مانلی
نویسنده : انسی مامان حامی - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠
 

راستش خیلی با وقت کم اومدم چند تا عکس بزارم و برم .ایشالا در پست های بعدی بیشتر از خودمون مینویسم.

  

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
فرشته صورتی ما" Maneli "
نویسنده : انسی مامان حامی - ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠
 

مانلی جون ما در ساعت 3:35 دقیقه روز جمعه اول مهر 1390 در بیمارستان  pantai hospital ampang  در شهر کوالالامپور با 3 کیلو وزن و 53 سانتی متر قد متولد شد.اما همه ماجرا این نبود.این دختر با اومدنش خیر و برکت رو به زندگی ما آورد و چنان مهری به دل مامان و بابا انداخت که اونها رو شگفت زده کرد.خدا رو شکر بابت همه محبتهاش .

"خدایا به همه دوستداران و حاجتمندان ابن لذت رو عنایت کن و همشون رو حاجتروا کن"

الهی آمین

***

 

حامی اولین نفری بود که تماس گرفت و مانلی بدنیا اومده بود و صدای گریه مانلی رو شنید و گفت: بهش بگین اینقدر گریه نکنه باباجااااااااااان!

وقتی رسید بیمارستان خیلی هیجان زده و مضطرب بود و از دیدن نوزادی انسان که قبلا هم اصلا ندیده بود به وجد اومده بود.دست و پا و صورتش رو لمس میکرد و همش بهانه میگرفت. مامان جون ها میگن تو خونه هم بهانه گرفته و لباسهایی که براش آماده کرده بودم رو نپوشیده و کار خودش رو کرده.شب هم با گریه از بیمارستان رفت و دل من رو با خودش برد تا ما فردای اون روز برگردیم خونه.

 

خوب باید بگم اینجا همه چی عالی بود و من میتونم بگم تقریبا جای هیچ گونه گله ای نبود. تخصص دکتر رسیدگی پرستارها مخصوصا محبت و برخورد بسیار عالیشون تا تمیزی و آرامش بیمارستان همه و همه خیلی خوب بود.البته نه اینکه این بیمارستان این جوری باشه نه.من شنیده بودم که کلا جامعه پزشکی و درمانیشون خیلی آروم مهربون و مسلط هستند و این قصه در همه بیمارستان ها بجز شاید یکی دوتا بیمارستان دولتی و شلوغ وجود داره.

راستی اگه بخوام یه مطلب در حاشیه بگم که برای ما خیلی جالب بود و در نوع خود بی نظیر تعداد بسیار زیاد هدایایی بود که تو بیمارستان از طرف انواع شرکتهای تولیدی لوازم نوزاد و کودک به ما دادند.از ساک نوزاد گرفته تا ست کامل حمام و شستشوی کودک تا انواع کارتهای تبریک با قابلیت 20 30 درصد تخفیف فروشگاههای وسایل بچه و همینطور شیر خشک و انواع پوشک بچه که تولید کنندگان برای تبلیغ و معرفی محصولاتشون به ما دادند.

جالبه که وقتی با بابا حامد این همه تفاوت رو میبینیم در ضمن اینکه همش در حال افسوس خوردن به حال و روز فعلی کشورمونیم با خودمون این جکله تکراری رو زمزمه میکنیم که "تازه اینجا که حالا مالزیه..."

×××

وقتی اومدیم خونه حامی کمی آرومتر شد و ازمون خواست که اونم پیش مانلی بخوابه.من هم قبول کردم و حامی و مانلی پیش خودم میخابیدند.براش کلی توضیح دادم و کم کم با شرایط جدید خونه کنار اومد.دائم داره به مانلی ابراز احساسات میکنه و هر از گاهی از سر کنجکاوی با دست و پا ی مانلی ور میره.صبحها که میخواد بره مدرسه به سختی میره و میگه دلم برای خواهرم تنگ میشه.و همش میپرسه مامان کی بزرگ میشه وبه من میگه داداش؟؟؟ کی میاد مدرسه ما من مواظبش باشم؟؟؟

 مانلی جون هم دختر خوبیه .روز نهم بردیمش دکتر خودش که تو بیمارستان چکش کرده بود و کمی زرد بود.آزمایش خون گرفتن و گفتن اگه تا دوشنبه زردتر شد بیارینش اینجا.که البته الان خیلی بهتره.

 

اینم یه عکس از نوزادی حامی

به نظر شما خواهر و برادر به هم شبیه نیستند؟

×××

پی نوشت: 

1- لازم میدونم از طریق این وبلاگ که میدونم خیلی از دوستان اقوام و عزیزان میان و بهش سر میزنند از همشون تشکر کنم.

از اقوام درجه یک گرفته تا همه فامیلهای دور و نزدیک تا دوستانمون در ایران که با تماسها و ایمیلها و پیامهای تبریکشون محبتشون رو نثار ما کردند و از راه دور دلگرمی ما بودند تشکر ویزه کنم و بهشون بگم که همشون رو دوست دارم اگه قابل باشم برا همشون دعا کردم و آرزومند آرزوهاشون هستم.

همینطور از دوستانم در مالزی که با محبت خالصانشون نزاشتن ذره ای احساس غربت کنم و از تک تکشون ممنونم.

می خوام بگم من همیشه شنیده بودم ایرانی تو خارج از کشور به درد هموطنش نمیخوره.اینجا یه اصطلاح رایجه تو ایرانیها که از ایرانیها دوری کن.برات درد سر سازن.

اما من همینجا از همه دوستانمون تشکر میکنم و اعتراف میکنم محبتی که از این عزیزان دیدم چیزی کمتر از محبت یه خواهر و یه برادر نبود.ایرانی دل بزرگی داره که توش پر از مهره و من انرزی گرفتم از این همه لطف.

از همتون ممنونم و از خدای بزرگ بهترینها رو براتون میخوام 

 

 2-میخواستم اسم وبلاگ و قالب اون رو عوض کنم اما طراح قالبی سراغ ندارم. از دوستان اگه کسی اطلاعاتی داره ممنون میشم راهنماییم کنند.

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
التماس دعا
نویسنده : انسی مامان حامی - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
 

48 ساعت تا اومدن دخترم " مانلی " باقیمونده .این آخرین لحظات زندگی سه نفره ی ماست و دوره جدیدی از زندگی قراره به امید خدا تا 2 و 3 روز دیگه شروع بشه. با دختری که قراره با اومدن تو ماه مهر, مهرو محبت فراوونی رو به خونه ما بیاره .مانلی ستون چهارم و کامل کننده بنیان خانوادگی ما میشه و ما برای اومدنش و در آغوش گرفتنش لحظه شماری میکنیم.همون طور که حامی اولین ثمره یه عشق پاک بود مانلی هم کامل کننده ی اون خواهد بود و من و بابا حامد با تمام ذرات وجودمون خدا رو شاکریم و سپاسگذار.

اینم آخرین پست ما تا قبل از اومدن دخملیه و بعد از این ایشالا باید اسم وبلاگ رو تغییر بدیم و اسم هر دو وروجک و بزاریم.

تا پست بعدی خدا نگهدار و التماس دعا .


 
comment نظرات ()