عکس های حامی

حامی روز قبل

حامی دو روز پیش مشغول بازی بود و من و بابا حامد و دایی علی هم حضور داشتیم .آقا حامی یک دفعه هوس کردند که برند بالای مبل وبپرند پایین اولی به خیر گذشت و د ومی علی رغم اینکه من و باباش گفتیم خطر داره نپر گفت  دوست دارم دوست دارم شیطانوخودشو پرت کرد و سرش خورد به میز و پاره شد.کلافه من و بابا  ودایی علی هم دستپاچه دستمالی روش گذاشتیم و فشار دادیم تا خونش بند بیاد و دیدیم که اوضاع خراب تر از اونیه که با چسب  و این چیزها حل بشه پایین خونمون یه کلینیکه سریعا رفتیم ودکتر گفت باید بخیه بخوره اما چجوری حامی باید تکون نخوره ولی داره یه بند جیغ میزنه و گریه میکنه من و بابا و دایی سه تایی گرفتیمش و دکتر 15 دقیقه کارش طول کشید اما این 15 دقیقه به ما چی گذشت و من چطوری طاقت آوردم بماند.بچمم همش جیغ میزد و میگفت منو ببرید من میترسمناراحت

خلاصه تموم شد و دکتر بهش آنتی بیوتیک و مسکن و آرام بخش داد و اومدیم براش بستنی خریدیم و رسیدیم خونه خوابید و ما هم هر کدوم یه طرف از حال رفتیم چرا که با اون همه استرس و ناراحتی 15 دقیقه تمام از پس زور زدن های حامی برنمیومدیم.

از خواب بیدار شد وگفت مامان تو چرا گریه میکردی؟

- کی مامانی؟

-آقای دکتر منو با قیچی میکرد

- چون که تو گریه میکردی

- من که گریه نمی کردمتعجب

 

داشتیم میومدیم خونه دوباره زد زیر گریه

- چی شد مامانی؟

- خونمون شکسته

- چی؟

- لیوانها شکستن....یول

باند و گاز سر حامی تکون خورده بود بابا حامد گفت بیا پسرم سرتو بیار درست کنم حامی گفت نمی خوام بابا گفت بیا پسرم حرکت کرده میخوام درستش کنم حامی هم یه دفعه جیغ زدای وای  حرکت کرده  مامانی بیا حرکت کردههیپنوتیزم

 

نکته جالبی که گفتنش خالی از لطف نیست اینه که تو اون حال بدی که ما داشتیم و حامی رو گرفته بودیم دکتر اماده شد و وسایلشو آورد و اومد که با سرنگ بی حسی بده من اومدم بگم بسم الله الرحمن الرحیم که همزمان با دکتر با هم گفتیم و همون لحظه قوت قلبی برای ما شد . خدایا شکرت که حامی من و تو این جای غریب حفاظت میکنی و همه چیز  در شرایطی که ممکن بود خیلی بد تر ازاین  بشه به خیر گذشت.

<<فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین >>

 

این عکس ها مال فردای اون روزه که رفتیم پانسمانشو عوض کنیم

 

 

/ 8 نظر / 13 بازدید
عطیه مامان ریحانه جون

سلام خانوم گل خوبی [قلب]حامی گله خوبه خدارو شکر بخیر گذشت نگران شدم ایشاله همیشه از بلا دور باشه راستی برات ایمیل زدم فکر کنم اشتباه بود به همگی سالم برسونید واز راه دور میبوسمت[ماچ]

لیلی مامان یونا

سلام انسی جون تولد حامی عزیزم رو تبریک میگم البته با تاخیر [خجالت] خدا به خیر گذرونده براش صدقه کنار بذار [ماچ][قلب] این قدر که وروجکن یونا هم تو مهد گوشش خورده بود به تاب [ناراحت]

آزاده خاله آرش

سلام انسی جون.خوبین؟؟ وقتی پست آخر وبلاگت رو خوندم قلبم از درد فشرده شد. اول که وب رو باز کردم و عکس حامی رو دیدم مامان رو هم صدا کردم که عکس این گل پسر رو ببینن.وقتی هم که فهمیدیم که این اتفاق افتاده هردومون بینهایت غمگین شدیم.در اون لحظه با خودم گفتم که شما بار سنگین چه استرسی رو تحمل کردین.[ناراحت][دلشکسته][اضطراب] اما همیشه خدا در سخت ترین شرایط هم یه جای شکر باقی میذاره. انشاا... همیشه مصون از بلایا باشید. هم برای خودتون هم برای حامی عسلی اسفند دود کنین فدای شما بشم[ماچ][گل][قلب]

مامان بزرگ آرش

سلام انسیه جان. فدات بشم. دلمون براتون خیلی تنگ شده.جاتون اینجا خیلی خالیه.وقتی فهمیدیم این اتفاق برای حامی خوشگلم افتاده حسابی گریه کردیم خیلی مراقب خودتون و این گل پسر خوشگل باشید.براش مرتب اسفند دود کنین انشاا... خدا همیشه حافظتون باشه و همیشه بلا دور باشه فدات بشم مراقب خودتون باشید

خاله آرش

سلام ا نسیه جان.فداتون بشم. ما اینجا همیشه به یاد شما هستیم و شادی شما شادی ما و هر اونچه که موجب استرس و ناراحتی شما بشه مایه ناراحتی ماست انشاا... همیشه تنتون سالم و دلتون خوش باشه انشاا... همیشه مصون از بلایا باشین. هم برای خودتون و هم این خوشگل پسر ناز اسفند دود کنین. فدای شما

سیما

انسی جان سلام امیدوارم خوب باشی وقتی داستان سر شکستن حامی رو می خوندم تو اداره داشتم ناهار می خوردم ولی به اون جاش که رسیدم که حامی گفته بود "مامان چرا گریه می کردی نتونستم جلوی بغضمو بگیرم بعد هم که گفتی همزمان با دکتر بسم اله گفته بودی باز احساساتی شدم امیدوارم الان خوب باشه[لبخند][لبخند]

[شوخی]